تبليغاتX
آفتاب
وقتی بزرگ می‌شوی، دیگر خجالت می‌کشی به پرنده‌ها سلام کنی و برایشان دست تکان بدهی... خجالت می‌کشی دلت شور بزند برای جوجه هایی که چشم به انتظار برگشت مادرشان هستند.
 

Free Sky

فکر می‌کنی آبرویت می‌رود اگر یک روز مردم ــ همان‌هایی که خیلی بزرگ شده‌اند ــ دلشوره‌های قلبت را ببینند و به تو بخندند... وقتی بزرگ می‌شوی، دیگر نمی‌ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمی‌خواهد پشت کوه‌ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی... 

شايد دیگر دعا نکنی برای آسمانی که دلش گرفته، دعا نكني كه ببارد تا سبك‌تر شود و آن وقت تاسف بخوري كه کاش قدت می‌رسید و اشک‌های آسمان را با دستانت پاک می‌کردی...

وقتی بزرگ می‌شوی، قدت کوتاه می‌شود انگار، آسمان بالا می‌رود و دست تو دیگر به ابرها نمی‌رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه‌های پشت ابرها، ستاره‌ها چه بازی‌ای می‌کنند.
 
آن‌ها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی‌بینی، و ماه ـ همبازی قدیم تو ـ آنقدر کمرنگ می‌شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، پیدایش نمی‌کنی!
 
حتي بعضي‌ها وقتی بزرگ می‌شوند، دور قلبشان سیم خاردار می‌کشند و تمام پروانه‌ها را بیرون می‌کنند و همراه بزرگترهای دیگر، در مراسم تدفین درخت‌ها شرکت میكنند و فاتحه تمام آوازها و پرنده‌ها را می‌خوانند!
 
و یک روز یادشان می‌افتد که سال‌هاست چشمانشان را گم کرده و دستانشان را در کوچه‌های کودکی جا گذاشته اند! آن روز دیگر خیلی دیر شده است... فردای آن روز آن ها را به خاک می‌دهند و می‌گویند خیلی بزرگ شده بود!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط آفتاب |

گاهی وقتا توی زندگی آدما لحظه‌اي متولد ميشه كه روح اونا رو وسيعتر از آسمون و رقيقتر از بارون ميكنه، مثل وقتي كه يك نفر رو خيلي دوست دارن، مثل وقتي كه خيلي دلشون براش تنگ ميشه! اين جور مواقع‌ آدما حاضرن همه هستيشون رو بدن تا بتونن درست راس همون لحظه دلتنگي، اون فرد رو ببينن!!!

 گاهي وقتا آدما خيلي از هم فاصله دارن، چيزي حدود هزار سال نوري! اين جور وقتا حاضرن همه هستيشون رو بدن  تا براي يك لحظه به هم نزديك بشن و بتونن طعم صداي همديگه رو مزه مزه كنن، لهجه نگاه همديگر و با تمام وجود حس كنن و...

 گاهي وقتا آدما ميتونن بعد از مدتها براي چند لحظه دوست داشتني ترين فرد زندگيشون رو ببينن. اين جور مواقع‌ حاضرن همه هستيشون رو بدن تا زمان براي هميشه متوقف بشه!!!

 ميخوام فقط يه چيزي رو بدوني؛ تمام گاهي وقتاي زندگي آدما! هميشه‌هاي زندگي منه!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط آفتاب |

بالاخره بارون اومد اما متاسفانه سرم شلوغ بود و نتونستم برم زیر بارون...اما تو راه برگشتن به خونه هوا بعد از بارون انقدر خوب بود و من با یه پیاده روی جانانه کلی لذت بردم...

 شبیه توشده این شب.. خنکای شیرینی که دارد، باران دلنشینی که می‌بارد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط آفتاب |

آبانماه شد... این پاييز چه زود مي‌خواهد خودش را به آخر برساند... می‌دود و می‌رود، حداقل باران هم نمي‌بارد تا حس کنیم که پاییز واقعي است.

انگار همین دیروز بود که در دفتر خاطراتم از آمدن پاییز می‌نوشتم و خودم با خیالی که در آن می‌توانستي تمام رویای پاییزی را برداري، دوربینم را بر دوش مي‌انداختم و از روي پشت‌بام خانه، از تمام شهر و كوه و غروب و... از خیال بلند روزگار عکس مي‌گرفتم.

دلم براي عكاسي تنگ شده... يادش بخير... تصميم دارم دوباره يه وقتايي تو تعطيلاتم حتما به اين كار اختصاص بدم، به ياد روزهاي خوب نوجواني و دانشگاه.

در این پاییز که آرام آرام سرما را به جان همه چیز مي‌اندازد، عصرها وقتي خسته خسته، وقت رفتن به خونه يه مسيري را پياده‌روي مي‌كنم، حس خيلي خيلي خوبي دارم... شاعر چه قشنگ اين حس را توصيف كرده: دست در دست تو / تمام خیالاتم را/ پیاده روی می‌کنم ....

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط آفتاب |

حرفها كه تكراري مي‌شوند، غصه‌ها كه عادي مي‌شوند و وقتي كه حتي اتفاق‌ها معمولي ميشوند، باران‌ها از سر تكرار مي‌بارند و بهار از سر عادت گل ميكند...

وقتي همه روزهاي تقويمت مثل هم مي‌شوند و جمعه و شنبه فرقي نمي‌كند و پاييز با تابستان و امسال با پارسال و وقتي به آسمان يكجور نگاه مي‌كني... به خودت يكجور نگاه ميكني و حتي به خدا!

وقتي مي‌خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر تو سخت نگيرد و لحظه‌ها روال عادي خودشان را داشته باشند...

بهار هر وقت دلش خواست مي‌خندد و پاييز هر وقت خواست دلش مي‌گيرد... آن وقت است كه مثل سنگريزه در كوه گم مي‌شوي، بدون اينكه كمترين اثري بگيري يا اثر بخش باشي...

آن وقت است كه مثل يك روز بي خاطره به پايان مي‌رسي، بدون اينكه حتي لحظه‌اي در حافظه‌اي ثبت شده باشي...!

اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو!!! و كمي هم جرات دريا شدن داشته باش! بلند شو، زود باش از همين حالا شروع كن...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط آفتاب |

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما. آن‌ها با ما گرد یک میز مي‌نشینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند.

«شما» را به «تو » و  «تو » را به هیچ بدل می‌کنند. آنها می‌خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات‌بخش هستند.

آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می‌کنند در حلقه گذشته‌هایشان. جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت.

زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه‌ای، ضربه‌های تند توفان را تحمل می‌کند، آن‌ها به مرگ و روزنامه‌ها می‌اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی می‌چرخند و فریاد می‌زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان  کوچک دیدگان تو باغ بی‌پایان «هرگز از یاد نخواهم برد» بروید.

آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید، دستی که فریاد می‌کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می‌کند: من! از یاد مران که اینگونه شناسایی‌ها بیشتر از عداوت، انسان را خاک می‌کند.

مگذار که در میان حصار گذشت‌ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو مي‌آیند، بشور!

پ.ن: اين مطلب بخشي از كتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم اثر نادر ابراهيمي بوده و هيچ ارتباطي به بنده و اطرافيانم ندارد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط آفتاب |

بحث از رودربایستی و مشکلات پشت سرش بود. دوستی که مادر هم شده است گفت در برنامه‌ی خردسالان تلویزیون دیده که مجری‌هایی مثل خاله نرگس می‌گویند «بچه‌ها! شما باید توان نه گفتن داشته باشین.» با هم‌این لحن و هم‌این کلمه‌ها.

می‌گفت خنده‌اش گرفته وقتی دیده او هم انگار نیاز دارد که کسی این چیزها را برایش بگوید. این که به دیگران بگویی نه، سخت و گاه لازم است. این که به خودت بگویی نه، سخت‌تر و گاه لازم‌تر است.

یاد گرفتن این یکی گاه سال‌ها وقت می‌برد. جرأتی می‌خواهد که معمولا کم‌تر داریم. دست کم من کم دارم، شما را نمی‌دانم...

در روزهای گذشته، دو بار دیدم که کسی به خودش گفت نه. یکیش دوست خیلی صمیمیم بود و یکی خواهرم... هر دو را تحسین می‌کنم.

پ.ن: هم‌این طور بی هوا و بی دلیل یاد این مطلب افتادم که: شبیه توشده این شب: خنکای شیرینی که دارد، باران دلنشینی که می بارد! و تیک می زنم کنار نامت، در لیست قرارهای هر دقیقه ام!!! همین طور بی هوا و بی دلیل!!!

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط آفتاب |

نمیدانم تو به سراغم آمدی؛ یا من در جست و جوی خود تو را یافتم! نمیدانم جه رمزی در توست که هر بار تو را میگویم لب از چشیدن طعم شیرینت مکث میکند...

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط آفتاب |

هر آدمی باید در طول زندگي‌اش دو میل کوچک خوش دست و مقداری گلوله ی پشمیِ رنگی داشته باشد.

هر آدمی چه مرد و چه زن باید بافتن بلد باشد و چه پیر، چه جوان باید بافتنی خودش را ببافد.

هر آدمی حق دارد هر چند وقت یکبار بعضی از قسمت هایی که بافته ( حتا در شرایط بحرانی) همه بافتنی‌اش را بشکافد.

هر آدمی باید در مجموعه خرت و پرت های توی بساطش جایی برای بافتنی اش و میل و گوله ها کنار بگذارد. حمل بافتنی گاه از حمل مسواک شخصی و یا کیف پول حیاتی تر است.

هر آدمی باید بلد باشد چند گره تزئینی بزند. اگر بلد نیست، حداقل نحوه باز کردن گره های کور را بداند و باید یادش بماند که یک جایی یک بافتنی ای منتظرش مانده تا بافته شود. اگر توی وسایلش نیست باید خوب بگردد تا پیدایش کند.

هر آدم منصفی هم که حوصله بافتنی بافتن ندارد، باید این حق را به گربه‌های همسایه ( و در صورت تملک گربه  شخصی، به گربه خود) بدهد که گوله‌ها خوب قل می‌خورند و نخ های رنگی پخش زمین مفرح‌اند.

 هر آدم غمگینی که حوصله بافتن ندارد و حق شادی گربه ها را هم به میزان کافی ادا کرده است، باید میل هایش را بردارد و آرام آرام بافتن را از سر بگیرد.

پ.ن: اين مطلب تا دلتان بخواهد مخاطب خاص دارد و برداشت از اين اعلاميه آزاد است

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط آفتاب |

سلام...یه سلام متفاوت در این روز زیبا به همه اونهایی که می‌دونند دوستشون داریم، سلام به همۀ اونهایی که می‌دونیم دوستمون دارند... به همه اونایی که میدونیم دوستمون دارند و اونایی که دوستمون دارند و نمی‌دونیم...

سلام به همۀ اونهایی که یه روز اشتباهی دوستشون داشتیم، سلام به همۀ اونهایی که هنوز اشتباهی دوستمون دارند، سلام به همۀ اونهایی که نشد پا به دنیای ما بذارند و اگر می‌شد، چقدر دوستشون داشتیم...

سلام به همۀ اونهایی که قسمت نبود پا به دنیاشون بذاریم و اگر می‌شد، شاید خیلی دوستمون می‌داشتند، سلام به همۀ اونهایی که دوستمونند... سلام به همۀ اونهایی که شاید دوستمون باشند، سلام به همۀ اونهایی که شاید یه روز دوستمون بشن...

سلام دوست من

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط آفتاب |